داستان کوتاه
مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته بود کلاه وتابلویی را کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود=من کور هستم کمک کنید عکاسی ازکنار او گذشت دید فقط چند سکه داخل کلاه بود اوچند سکه داخل ان انداخت او نوشته تابلو را عوض کرد بدون ان که مرد کور چیزی بفهمد 1ماه بعد عکاس ا ز ان جا گذشت اما این بار کلاه مرد کور پر از سکه شده بود به نظر شما برروی ان سکه چه نوشته شده بود بله نوشته شده بود امروز بهار است ولی من نمیتوانم ان را ببینم
+ نوشته شده در ساعت توسط فاطمه اسماعیلی
|